در خيابان

برای مردی که در حاشيه ی خيابان تجريش بی اشک می گريست٬ و نه کيش مردمان که انسانيت آنان را خطاب قرار ميداد.مردمی که بجای سير کردن او٬خود گرسنگی می کشند!

در خيابان مردی می گريد

پنجره های دو چشمش بسته ست

دست ها را بايد

به گرو بگذارد

تا که يک پنجره را بگشايد

در خيابان مردی می گريد

همه روزانِ سپيدش جمعه ست

او که از بيکاری

تير سليمانی را می شمرد

در قدمهای ملولش قفسی می رقصد

با خودش می گويد

کاش می شد همه ی عقريک ساعتها

می ايستاد

کاش ترديد سلام تو نبود

دست هايم همه بيمار پريدن هايی

از بغل ديوار است

کاش دستم دو کبوتر می بود

در خيابان مردی می گريد

سروده ی خسرو گلسرخی

/ 2 نظر / 9 بازدید
لیلا

ممنون از لطفت و از اين انتخاب زيبا !

goleh sorkh

سلام...حرفت پر مفهوم و ساده اما خيلی سنگين بود ...از اون حرفا که آدمو عميق به فکر ميندازه و خيلی وقتا يادش می افته...موفق باشی