برای ساسان عاصی

يکی از روزهای پاييز ۷۹ را در موسسه چارسوی هنر به ياد می آورم که مشغول تمرين "فالگير" اولين کارم با چند نوازنده بودم. در ميان بلبشوی سازها و فرياد های من کسی در را باز کرد، داخل شد٬ سری تکان داد و همانجا به شنيدن ايستاد. پس از گذشت مدتی با خنده گفت بيشتر شبيه کار های مدرن شده است! و رفت... در آن زمان يادم است که اين حرف او را به حساب تمسخر به ارکستری که در روز اول تمرين هماهنگی ندارد٬ گذاشتم و کمی عصبانی شدم و از سوی ديگر هم ته دلم غنج می زد که کارم صدای مکتب شوئنبرگ را ميدهد! اما آن روز اولين برخورد من با او يعنی «ساسان عاصي» در ذهنم ماند و بعد از آن هم چندين بار او را ديدم تا اين رفاقت منجر به همکاری ما در دو فيلم و يک فيکس فريم فيلم شد و دوستی مان را عميق تر کرد و پس از آن هم برای فيلم نيمه کاره اش قطعه ای ساختم که هنوز به اجرا در نيامده. اين همکاری ما در فيلم و فيلمنامه برايم بسيار دلچسب بوده و هست.

ساسان ديگر دانشگاه نيامد و نمی آيد. اما من ميدانم که او مدام می نويسد و می سرايد و با اينکه کمتر می دانمش٬ حس می کنم ذهنش هميشه فعال و خلاق است.مدت‌هاست که نه خبری از او دارم و نه سراغی گرفته که بشوم نیکولای نیکولایوویچ و او بشود الکسی دیمیتریچ و ساعت‌ها با هم از معشوقه های خيا لی مان و سرمای طاقت فرسای روسيه بگوييم.

از دل نرود هر آنکه از ديده رود!

«ساسان عاصي» سمبل يک رفيق روشنفکر است برای من.سمبل يک انسان شريف و دردمند. اين را به خودش هم گفته ام.

نويد فشامی

/ 2 نظر / 11 بازدید
ali

سلام با عضويت رايگان در اين سايت ماهيانه حقوق دريافت نماييد.

مهدی

اگر در کهکشانی دور دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند بی شک دل من در تمام لحظه های عمر به یادش می تپد پر شور من اینک در دل این کهکشان نور این منظومه های مهر این خورشیدهای بوسه و لبخند این رخسارهای شاد شکوه لطفتان را با کدامین عمر صد ساله پاسخ می توانم داد؟ مرا این دستهای گرم این جانهای سر شار از صفا یک عمر پرورده ست دلم در نور این محبتهای رنگین زندگل کرده است نگاه مهرتان جان بخش چون خورشید بر روی لحظه های من درخشنده است بر جانم نیروی گفتار بخشیده است صفای مهرتان را باسراپای وجودم با تمام تار وپودم می پذیرم می برم با خویش مرا تا جاودان سرمست خواهد کرد بیش از پیش صفای مهرتان همواره بر من می فشاند نور اگر جان ماند در جهان در کهکشانی دور ... نويسنده: یب