روزهای آخر اسفند

در روزهاي آخر اسفند/ کوچ بنفشه‌هاي مهاجر/ زيباست/ در نيم روز روشن اسفند/ وقتي بنفشه‌ها را از سايه‌هاي سرد/ در اطلس شميم بهاران/ با خاک و ريشه/ ميهن سيارشان/ در جعبه‌هاي کوچک چوبي/ در گوشه‌ی خيابان مي‌آورند/ جوي هزار/ زمزمه در من/ مي‌جوشد/.../ در روزهاي آخر اسفند/ در روشناي باران/ در آفتاب پاك<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اين روزهاي پاياني زمستان حس غريبي دارند كه هميشه برايم تكان دهنده بوده؛ روزهايي كه خوبند و مي روند بهتر شوند شايد، اما مجالي پيدا نمي كنند و تو نيز هيچگاه نمي تواني تلافي شان كني. انگار آرزو دارند تا همه ي تيرگي و پلشتي شان را به نيكي تبديل كنند، اما افسوس كه زماني براي رستگاري نمي ماندشان. اين روزها گويي با خود خبر خوشي دارند اما كسي نيست كه بشنودشان. همه در انتظار آن چيز بهترند... روزهاي الكي خوشي كه نمي توان از حكم دردهاي پس و پيش روزگارشان بي اعتنا گذشت. هر سال وعده مي دهند و رغيبِ فردا، مهلت نمي دهدشان. اين باراني هاي حسرت بار به جبر زمانه با تمام غرورشان براي بهار نيامده كوس شادي مي زنند و براي دلشاد نشدن رغيب، شاد مي نمايند و با ولخرجي همه جا را گلباران مي كنند. اما اندوه كه هر چند سال يك مرتبه، يكي شان زودتر از نفس مي افتد و خسته از در بيرون مي رود. جايي شنيدم كه او از حسادت تاب نمي آورد. شايد هم تاب اينهمه دو رويي را نياورده. آخر او زماني نه چندان دور سلطان روزها و شبهايي سپيد بوده... روزها از پی هم می آيند؛ متولد می شوند.می خورند.می خوابند.عاشق می شوند و می ميرند. مثل روزهای زندگی ما. من و تو.

روزهاي آخر اسفند دراماتيك ترين روزهاي سال اند با چنان پاياني كه هر سال در انتظارشان ست. اين است تراژدي بهار!

شاد براي آمدن بهارم، انديشناك و هراسان از قدمتم و خاطرات نيامده. اينگونه است كه حساب حال و روزم از همه ی سال جداست. اسفندهاي گذشته، جايي در دفتر خاطراتم نوشته ام «چند سالي ست که اسفند ماه با هوای بهاری از راه می رسد و آن حس دگرگونی در درونم جاني دوباره مي گيرد. حال، تلخی ئی نيز با خود دارد که نوستالژی شيرين مرا در تمام سال تلخ و شيرين می سازد».

اين روزها مشغول نگارش فيلمنامه ي " روزهاي آخر اسفنـد "  هستم كه داستاني عاشقانه و در فضای همين ايام دارد.

/ 1 نظر / 12 بازدید
ساسان . م . ک . عاصی

نويد جان ... به رفاقت سوگند که اگر رفقايی اين قدر عزيز و مهربان ٬ چنان که تو نيز هستی ٬ نداشتم ٬ روزی صد بار از اندوه جان می دادم. فدای رفاقتت که اين همه مهربان است و پر شور ، چنان که خودت نیز ... پاسخ سوالت را در همان وبلاگم دادم ، س از سوالت ُ که هر که خواند هم سوال زيبايت را بخواند و هم جواب لنگ و لوک من را ... اين دو سه روز مانده به نوروزت سرشار از شادی و پیروزی و حس خوب رهایی باد ... تا نوروز بیاید و بهترین آرزوها یت را برآورده بخواهیم. سربلند باشی.